ما به صورت خانوادگي راهي جشنواره مي باشيم. بابايم مي گويد:(( جشنواره جايي مي باشد كه مردم براي فيلم هايي كه چيزي از آن نميفهمند دست ميزنند.))
مادربزرگم يك فلاسك آب قند با خودش آورده است. او مي گويد:(( اگر فيلمش گلزاري باشد، لازم ميشود!)) عمويم مي گويد:(( خدا كند فيلمش فرانكي چيزي داشته باشد.))
اينجا صف خيلي درازي از آدم هاي بيكار مي باشد. همه در باره هنر صحبت ميكنند. عمويم محو تماشاي صف ميباشد. يك آقاي هنري به عمويم مي گويد:(( انگار فيلمش فمينيستي مي باشد.)) عمويم ميگويد:(( اي بابا، ما واكسنش را نزده ايم، يك وقت نگيريم!)) آقاي هنري ميگويد:(( وا!!)) او خيلي بلا مي باشد!
عمرو عاص سريال امام علي هم اينجا مي باشد. آقاي هنر به بابام ميگويد:(( اين آقا خيلي بي تربيت ميباشد، وسط سريال لخت شد، خدا مرگم بدهد.)) بابام ميگويد:(( اصلاً هم بي تربيتي نبود، تيليويزيون كه فقط بالا تنه او را نشان داد.)) آقاي هنر با اطوار ميگويد:(( نه جونم، تيليويزيون ما پرش داشت!))
صف خيلي فشاري ميباشد و ما به صورت آبليمو ميباشيم. مادربزرگم ميگويد:(( شما عرضه بليط گرفتن نداريد.)) او دليرانه به صف هنردوستان ميزند. عمويم هنوز محو تماشاي آدم هاي صف ميباشد. مادربزرگم با سه عدد بليط باز مي گردد{اَه ه ه..!!!!}. خواهرم مي گويد:(( من نمي آيم، فيلمش گلي ندارد.)) او براي ديدن عقشولي اش راهي اتوبان همت ميشود! عمويم هم ميگويد:(( من نمي آيم، صفش جشنواره اي تر ميباشد!)){چــــرا؟!!}
خانم معلم هم در سالن انتظار ميباشد. او مشغول مطالعه كتاب چگونه با يك بابا ازدواج شويم مي باشد. خانم معلم مي گويد:(( سلام، چقدر دير كرديد؟)) من مي گويم :(( جان؟!))
فيلمش خيلي تكان دهنده مي باشد. همه آقايان دروغگو و بدجنس و خيانتكار مي باشند و خانم ها را اذيت ميكنند. هر وقت يه خانمي حال يك آقايي را مي گيرد، همه دست ميزنند. بابايم هم دست ميزند. من هر چند دقيقه يك بار به او مي گويم بابا آقا كه يادش نرود مرد است! من نميدانم چرا هيچ كدام از خانم هاي فيلم مثل خواهر و مادربزرگ ممد فرنگيز خانم اينا نمي باشند. حتي پوستر هم به ديوارشان نمي چسبانند. همه سينما براي مظلوميت خانم ها اشك ميريزند و ما از مردانگي مان خجالت زده ميباشيم. مادر بزرگم خيلي ناراحت ميباشد. او مي گويد:(( همين فيلم ها را ميسازند كه جوانان مردم ميروند پارك دانشجو!))
فيلم تمام ميشود. من زير چادرمادربزرگم ميباشم تا به جرم مردانگي كتك نخورم!خانم معلم به بابايم ميگويد:(( ديدي مردها چقدر پس فطرت ميباشند؟)) بابايم مي گويد:((بله مي باشند!)) خانم معلم ميگويد:(( ولي شما چيز ديگري ميباشيد!)) دختران جواني كه شوهر گيرشان نمي آيد خيلي از فيلم لذت برده اند. كليه نامزدان و همسران به صورت عقشولانه از سينما خارج ميشوند. همه آقايان آنها چيز ديگري ميباشند!
منبع : چلچراغ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر