۱۱/۱۸/۱۳۸۱

جمعه سياه
بازم جمعه... يادم نمياد كه تا حالا با هيچ جمعه اي حال كرده باشم و يا خاطره خوشي از اون داشته باشم كه بتونم تلخي جمعه رو از يادم ببرم...جمعه هاي زيادي بودند كه بهم خوش گذشته ولي نهايتاً چون جمعه بود، حال و هواي جمعه كار خودشو كرد و...
چه رازي تو اين جمعه هست كه همه ناله ميكنن؟ هميشه تصوري كه از جمعه به سراغم مياد يه محيط تاريك، سرد و بي روح هست كه عصر يه جمعه زمستوني تو يه هواي باروني تنها نشستم و هيچ كاري ( يا هيچ انگيزه اي واسه كاري) ندارم و به يه آهنگ تكراري گوش ميدم يا ميخوابم و فقط و فقط منتظرم كه جمعه تموم بشه... اما تا حالا جمعه اي به تلخي روياهام نداشتم و شايد هيچوقت هم تجربه نكنم ولي همينكه به تلخي جمعه فكر ميكنم بازم دلم ميگيره و دلم واسه خودم ميسوزه...!!!
توی قاب خيس اين پنجره ها عکسی از جمعه غمگين می بينم
چه سياهه به تنش رخت عزا تو چشاش ابرای سنگين می بينم
داره از ابر سياه خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه...

هیچ نظری موجود نیست: