۶/۱۴/۱۳۸۲



ساعت 3 بعد ازظهر امروز 24 ساله ميشم. چه جالب! 14 شهريور 59 هم جمعه بود(با اينكه تعطيل بود، ولي به دنيا اومدم…) وقتي فكرشو ميكنم ميبينم چقدر زود ميگذره، تا زمانيكه 17-18 ساله هستي دوست داري زودتر 23-24 ساله بشي، ولي حالا كه به اين سن رسيدم دوست دارم 18 باقي ميموندم. 18 سالگي يه دوران رويايي براي خيلي ها، اوج غرور و خامي يه جوون… تو 18 سالگي خيلي با خودت حال ميكني ، كلي كارهاي احمقانه و مزحك ميكني، فكر ميكني آخرشي، فقط هم سن هاتو درك ميكني، ولي به محض اينكه چند سالي از اين سن دور بشي، به همون كارات ميخندي. 18 سالگي رو به اين خاطر دوست دارم كه كسي ازت انتظاري نداره و تو روياي خودت سير ميكني. ولي حالا قضيه فرق ميكنه، دوران خامي به سر اومده، همه ازت انتظار دارن، كلي مسئوليت رو دوشته، نگراني ها، دلهره ها، آينده و… همه اون چيزهايي كه ممكنه از ذهن آدم بگذره.
اگه بشه زندگي انسانها رو تقسيم بندي كرد، به نظر من به اين صورت ميشه:
1. دوره كودكي و نوجواني ( تا 22-23 سالگي )
2. دوره جواني كه واقعيت ها جاي روياها رو پر ميكنن و دوران ورود به اجتماع (23 تا 28 سالگي)
3. مرحله تشكيل خانواده كه اين دوره با ازدواج شروع ميشه.
4. دوران پيري و سالمندي
گاهي مرحله 2و3 با هم ادغام ميشه كه در اين حالت ممكنه اثرات خوبي نداشته باشه، شخصاً معتقدم كه مرحله 2 از همه مهمتره چون ميتونه زير بناي خوبي براي مرحله هاي بعدي باشه، همچنين از مرحله 4 هم خيلي ميترسم و اضطراب دارم. به هرحال مدتيه كه وارد مرحله دوم زندگيم شدم و آصلاً ممكنه به مراحل بعدي نرسم…

هیچ نظری موجود نیست: