ديروز كه دومين روز سال 82 بود، ميتونست آخرين روز زندگيم هم باشه... با پسر عمه هام رفته بوديم بيرون...جاده بابلسر يه تصادف سنگين... به جز چند درد سطحي چيزيمون نشد... ولي اگه كمربند ايمني نبود، الان يه چيز تو مايه هاي دود بوديم... با اينكه مقصر اصلي حادثه ما نبوديم و يه ماشين ديگه انحراف به راست داشت، ولي آقا پليسه خيلي راحت تقاضاي 150 هزار تومن كرد تا ما بتونيم از بيمه اون ماشينه استفاد كنيم(احتمالاً آقاي نيروي انتظامي ريلكسيشن كار ميكرد كه اينقدر خونسرد اين تقاضا رو كرد، البته از شكمش مشخص بود!). استدلال آقا پليس خوبه اين بود كه شما دارين يك ميليون از بيمه ميگيرين، سهم من چي؟ اين در حاليه كه ماشين بيشتر از يك ميليون خرج داره... البته جناب سروان يه تخفيف نوروزي داد و به 120 تومن و شام راضي شد. اما نكته جالب اينه كه اين آقا پليس خوشگل(قيافش به شلغم فروش شباهت بيشتري داشت!) تو محل كارش يه پلاكارد با اين مضمون چسبونده بود:
انضباط اجتماعي
وجدان كاري
اونوقت شما فكر مي كنيد كه اگه اين جنگ به ايران كشيده بشه، همين ها ميخوان از ملت دفاع كنند؟ قبل از اينكه دشمن خارجي بخواد ايران رو از بين ببره، اينا زودتر اين كار رو ميكنند.
در هر صورت خدا رو شكر كه حادثه جاني پيش نيومد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر